چند توته پرچه
*
مکتوبِ غمم فکسِ ترا پر کرده
وزنِ نگهم عکسِ ترا پر کرده
تنهایی بی رنگِ سفر تا دمِ صبح
با حسرتِ من، بکسِ ترا پر کرده
*
با جاده ی آشنای تو همسفرم
آوازِ لطیفِ پای تو همسفرم
موجِ نگهم رنگِ ترا می شنود
تصویرِ ترانه های تو همسفرم
*
تسبیحِ من از ذکرِ تو خورسند شده
شالِ تو به میخِ ذهنِ من بند شده
از سرخی دکانِ لبت می پرسم
اقرارِ وفا به دورِ ما چند شده؟
*
من می روم و صدای من می ماند
گرمی ترانه های من می ماند
از خویش درین سفر سبک می گردم
وزنِ غمِ تو، برای من می ماند
***
چکیدی ناگهان گوهر برآمد
ز دریا شورِ آبی تر برآمد
میانِ برکه جستم سایه ات را
ز دریا موجِ نیلوفر برآمد
*
ز دنیا کنده دل یکسر غریبه
که افتاده ز بال و پر غریبه
تمامِ نقشِ نا آرامِ خود را
به چشمت کرده راجستر غریبه
*
*
سلام حضور همه عزیزان
این سروده را به خواهش مژگان ساغر شفای عزیز گذاشتم:
*
ویلن نواز ناز
*
آهنگ مهربانی اگر سُر نمی شود
از لابلای حنجره ی تار تار من
سمفونی شکست مرا خوبتر نواز
ویلن نواز ناز
یک لحظه با تفاهم اندوه من بساز
*
تصنیف درد درد مرا رود نغمه ساز
شوری در آن گذار
بگذار تا کمانچه ی احساس بر دمد
روح خدا به کالبد رشته های گنگ
کوک است ضربه های ضمیر حزین من
با پرده ی حجاز
ویلن نواز ناز
یک لحظه با تداوم اندوه من بساز
*
از انتشار حنجره ی نور آیتی
بر تشنه های ملتهب تیره روزگار
یک کم کمک ببار
لیکن غبار را
بسیار تر ببر
از تلخی فرود به شیرینی فراز
ویلن نواز ناز
یک لحظه با تراکم اندوه من بساز
*
از آرزو و وصل بزن مژده ی دروغ
این هم بسنده است
با زیر و بم به لحن تخیل ببر مرا
با شاهد و به ایست بده باز در مرا
مگذار تا شود
آن دور های دوریی من بیشتر دراز
ویلن نواز ناز
یک لحظه با تصادم اندوه من بساز
*
من نوت یاد رفته ی طاق زمانه ام
آهنگ زندگی مرا هیچکس نخواند
این نغمه های نیمه تمام مرا کسی
در لای ساز های نوازش دمی نماند
تنها تر از گسسته ترین تار مانده ام
این پرده را به خویش
به تکرار خوانده ام
این تکه های رمز
این توته های راز
ویلن نواز ناز
یک لحظه با تهاجم اندوه من بساز
*
در لای بال های صدا بسته کن دمی
این نوت تشنه را
بی ایست از حضور دقایق عبور کن
تا انزوای اوج
بگذار پرده را بنوازد به میل خویش
کاین سوز ها جدا شود از مستی گداز
ویلن نواز ناز
بنگر چه می کند
در حق نغمه های دلم یار کار ساز
ویلن نواز ناز
یک لحظه با تلاطم اندوه من بساز
*
*
*
دوستان نهایت گرانقدر
محمد آصف الفت مامای من است که اکنون در ولایت تخار اقامت دارد
این غزلش ( کرم پیله ) در من بی نهایت اثر کرد.
بیایید با هم بخوانیم
*
کرم پیله محمد آصف الفت
*
خورشید پشت پنجره لبخند میزند فیض سپیده در دل خورسند میزند دریاخروش میکند از مستی نشاط مرداب را ز کاهلی اش گند میزند بی سعی انتظار سعادت مکش که بخت دروازه ی کسانی هدفمند میزند بنگر چه سان بخاطر یکروز پر زدن یک عمر (کرم پیله)بخود بند میزند فرق است بین ملت و آیین ما ولی انسانیت مرا به تو پیوند میزند یک لحظه از محبت انسان جدا مباد دل در میان سینه که تا چند میزند قند ازسخن بریزی و برگ گل ازدهن "الفت" ز گفتگوی تو گلقند میزند
با معذرت بسیار که دیر دیر بروز می شوم
این هم از سروده های تقریبا تازه ام:
*
تا نگاهت را ترانه می سرودم
عاشقانه عاشقانه می سرودم
در حضور صبح لبخندت همیشه
روشنی را صادقانه می سرودم
از طلسم عطر مویت می گرفتم
شام خود را شاعرانه می سرودم
لطف شرم دیده هایت می ربودم
سادگی را بی کرانه می سرودم
روی تندیس حیا شرم و عرق را
قطره قطره دانه دانه می سرودم
ای که بعد از تو زمین را، زندگی را
بی تبسم بی بهانه می سرودم
لهجه ی مغموم باران می شنیدم
آسمان را غمگنانه می سرودم
خالیی جای تو مانده بی ترنم
یاد سبزت را ترانه می سرودم
*
*
سلام و عرض ادب خدمت همه عزیزان.
این هم یک سروده ی تازه:
*
ولی اینگونه نی
*
بوده ام تنها، ولی اینگونه نی
خسته از دنیا، ولی اینگونه نی
در سوال تشنگی می کافتم
چشمه ی معنا، ولی اینگونه نی
با عطش در جستجو ها می شدم
محو و ناپیدا، ولی اینگونه نی
پخته می گردید غم در سینه ام
با خودم یکجا، ولی اینگونه نی
خالی و پر می شدم از خون دل
چون می و مینا، ولی اینگونه نی
چارسو بیگانه بود از نسترن
از اقاقی ها، ولی اینگونه نی
خلوتم بوی قدم هایی نداشت
تا تب رویا، ولی اینگونه نی
آسمان هم بی سخاوت می چکید
روی کشت ما، ولی اینگونه نی
شیشه شیشه می شکستم بار بار
در خودم تنها، ولی اینگونه نی
*
*






