با همتِ گردشگرم گردیده همبستر

بشکستگی با جوهرم گردیده همبستر

عمریست روی اتفاقِ  ساده ی خوابم

تنها سرم با بسترم گردیده همبستر

انگار می ریزم میانِ  عکسِ  چشمانی

انگاره ها با پیکرم گردیده همبستر

جادوگرِ  شهرم که ناچاری و ناداری

با عنترم با منترم گردیده همبستر

بیچاره با تشویشِ  من دیریست می گرید

غم با سرشتِ  مادرم گردیده همبستر

بعضن طبیعت مشقِ  ناجور است، می بینی

مرداب با نیلوفرم گردیده همبستر

شاید تو هم تنها تر از تندیسِ مهتابی

شاید لبت با ساغرم گردیده همبستر

دیشب کمی مریم شدم تا از دلت آیم

دیدم خدا با چادرم گردیده همبستر

یعنی خدا هم کاملن مرد است در تأریخ

شکی درونِ  باورم گردیده همبستر

او هم دران تنهایی اش دنبال چیزی است

چیزی که با دردِ  سرم گردیده همبستر

هر کس دگر در آسمانِ خویش می بالد

بشکسته بالی با  پرم گردیده همبستر

*

هارون راعون

.

.

۱۳٩٤/۸/٢٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط هارون راعون نظرات ()
تگ ها:

آهسته بی دیدارِ  تو آیینه عادت کرده است

این سینه با تنهاییِ  دیرینه عادت کرده است

شهنامه ی دنیای ما دیگر زمینِ  عشق نیست

رستم کنون با دوریی تهمینه عادت کرده است

بیتو دو کس لج می کند با فیلسوفی ، کودکی

با بحثِ  شان این صوفیی پشمینه عادت کرده است

در کشمکش، این کودک از خانه فراتر می رود

بالا شدن تا بام را بی زینه عادت کرده است

آن فیلسوفِ  خسته هم بارِ  رفوگر می کشد

چون تار و سوزن دم به دم با پینه عادت کرده است

تو پاره پاره کرده ای هر جامه که آوردمت

این طبعِ  نافرمانِ  تو با کینه عادت کرده است

بیشک که زیبایی مگر زهری و نیشی پا و سر

نشنیده ای که مار با گنجینه عادت کرده است

هرچند می شویم ولی، سرخیی تو کی می رود

با هردو دستِ  خاطره این خینه عادت کرده است

با یادِ  یک کف آب از آن جویِ که رفته خفته ام

این تشنه با بی آبییِ پیشینه عادت کرده است

.

هارون راعون

.

 

 

۱۳٩٤/۸/٢٧ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط هارون راعون نظرات ()
تگ ها:

بیا خوش باشیم
*
مرگ پایانِ سیاهی ست بیا خوش باشیم
زندگی فرصتِ آهی ست بیا خوش باشیم
لشکرِ غصه نشسته به کمینِ گهرت
خنده آغوشِ پناهی ست بیا خوش باشیم
سر ، که در معرکه ی دغدغه سالم باشد
هر طرف یک دو کلاهی ست بیا خوش باشیم
هر فقیری که نگیرد به سرش شالِ هوس
بی سپه همسرِ شاهی ست بیا خوش باشیم
تا تبسم قدمِ اولِ مهر است و گذشت
بغضِ پیوسته گناهی ست بیا خوش باشیم
گفته بودند که کوه هر چه بلند است و بزرگ
بر سرش بر شده راهی ست بیا خوش باشیم
تشنگی مسئله ای نیست چو همت جاریست
پشتِ این غمکده چاهی ست بیا خوش باشیم

.


هارون راعون
*

۱۳٩۳/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط هارون راعون نظرات ()
تگ ها:

هرچند می تکانمش از دل نمی رود
از چشم می نهانمش از دل نمی رود
در باغِ خاطراتِ حیاتم نشسته است
از شاخه می پرانمش از دل نمی رود
با کوپه های تلخِ قطارِ سرشکِ خویش
از دیده می چکانمش از دل نمی رود
او باز هم بهارترین می شود و باز
من باز می خزانمش از دل نمی رود
زهری که مرگ را به تنم قند می کند
هر لحظه می چشانمش از دل نمی رود
تصویر می شود به ورقپاره های عمر
هر روز می درانمش از دل نمی رود
*
او رفته است و مانده به زندانِ خاطرات
بیهوده می رهانمش از دل نمی رود
.
.
.
دریدن را کمی تلطیف نموده ام.
.
هارون راعون

۱۳٩۳/۸/٢٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط هارون راعون نظرات ()
تگ ها:


قبله گاه
شب با فکر پنج هزار شهید سر به بستر گذاشتم و صبح، با خواب آن عزیز رفته برخواستم؛ دیدم چشمانم تر بود. گفتم:"زندگی در زمین نمی گنجد" و به این سوگنامه ختم شد:

مرثیه ای برای شقایق
زنده گی در صدا نمی گنجد تو که پروانه ی خدا گشتی
خانه ها بی ستاره شد تا تو کوکبِ خانه ی خدا گشتی
شانه ات بوی روشنی می داد وقتی روی جهان سیه می گشت
سرِ بی شانه مانده تا سرِ خود بر سرِ شانه ی خدا گشتی
تو بلی، بوی لاله می دادی نی، شمیمِ ترا شقایق داشت
دست هایی به مزرعه کِـشتت گلِ یکدانه ی خدا گشتی
رشکِ الماس می شدی دایم سختیِ همتت که می رخشید
می چرد ملکِ مار ها در من گنجِ ویرانه ی خدا گشتی
هر قدر چای عمر تلخی داشت قندِ لبخند می شکستاندی
دیوِ تاریکی از تو می لرزید شمعِ شاهانه ی خدا گشتی
لبِ چشمانِ تو حلاوت داشت عسلِ اشک های پنهانی
می چکیدی تمامِ شب در خود تا که پیمانه ی خدا گشتی
شاپرک می خزد نمی رقصد وقتی بالِ شکسته اش افتاد
حسرتی بینِ عقده جان می کند که تو جانانه ی خدا گشتی
قبله گاهِ نیایشِ باران؛ من دگر تشنه تشنه می ریزم
چترِ آسایشِ مرا بردی سقفِ میخانه ی خدا گشتی
2 اکتوبر 2013
*

۱۳٩٢/۱٠/۱۳ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ توسط هارون راعون نظرات ()
تگ ها:

نبض لاجورد
*
بیا به خلسه ی اندوه زرد جاری شو
و در تراکم تقویم سرد جاری شو

در امتداد شقایق سرود صبر بخوان
به متن آبیِ تلطیف درد جاری شو

اگر ز فلسفه ی سبز صلح بیزاری
برو به منطق سرخ نبرد جاری شو

اگر به منطقه ی قله ها هوسمندی
به سمت مشغله ی کوهنورد جاری شو

به کوه بی هنری سنگ می توان گشتن
دمی به نبضِ رگِ لاجورد جاری شو

وگر نفس به تپشگاه عشق خواهی برد
بیا به سابقه ی سهرورد جاری شو

×

۱۳٩۱/٦/٢٠ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط هارون راعون نظرات ()
تگ ها: