سلام دوستان نهايت گرانقدر و صميم!

من از انترنيت کلپ دوشنبه شهر اين مضمون را می نويسم.

سفر کوتاه مدتم به افغانستان خيلی دلچسپ و پر خاطره بود. بعد از تقريبا دوازده سال کشورم را ديدم و از قلم به دستان گرانقدر ما ديدن نمودم و اقاربم را زيارت کردم.

رامين انوری نازنين را ملاقات نمودم و با حال و هوای آهنگ های ناب در کابل جان خويش را گم کرديم و خيلی لحظات صميمی را در خاطرات ما يادگار گذاشتيم.

شبی را با محترم پرتو نادری در خانهء يکی از شاعران عزيز عبدالرحمن پرويز سحر کرده و از زيارت استاد بزرگوار حيدری وجودی نيز مستفيض گشتم و با استاد نيلاب رحيمی هم صحبتی نمودم.

بعضی از دوستان قديمی ام را در کابل - تصادفا - ملاقات کردم و مزار جان هم با وهاب مجير قند، صادق عصيان عزيز و عفيف جان باختری گرانقدر خوش گذشت. در نشست شعر روز های پنجشنبهء مزار شريف اشتراک کردم و از سروده های عزيزان آن خطه مست شدم. بعد از دوشبی که در خانهء فهيم جان انوری سحر کردم روانهء کندز گشتم و يک شب و روز را آنجا کنار عزيزان گذشتاندم و رفتم ولايت تخار. بعد از دوازده سال ماما جانم را ديدم. آگاهی داشتم که شعر می سرايد ولی نمی دانستم به اين پخته گی. در آخر اين نوشته، مشاعره ای را که باهم نموديم خواهم نوشت.

در ولايت تخار مهمان يکی از شاعران جوان به نام بکتاش پرن شدم که حلقه ای از عزيزان پرمطالعه اش هم حضور داشتند و خيلی برايم تعجب کننده بود که در چنين شرايطی که پشت سر گذشتاندند، چگونه به مطالعه و دانش آموزی پرداخته اند. بسيار خوش آيند بود.

دوباره به طرف کندز آمدم و اشعار پدر کلان بزرگوارم را ( محمد اسماعيل ملزم رح ) از مامای کوچکم گرفتم تا برايش سايتی بگشايم و در آينده ديوانش را به چاپ برسانم.

و رهسپار کابل جان شدم. از کابل جان چند مشت خاک گرفتم که هم به نبيله جان مجيدی بفرستم و هم با خود داشته باشم.

هوا پيمايی به طرف تاجيکستان پرواز نمی کرد و سفر دو هفته ای من به ۲۱ روز طول کشيد.

ناگفته نگذرم، شبی در کندز تيلفونم به صدا آمد و صدايی نازنينی با صميميت سبز احوالم را گرفت. يکی از عزيزان وبلاگ دار بود محترمه مرسل ماه جان از هرات. به دنبالش خواهر عزيزم فروزان جان از ناروی زنگ زد و خواهر نهايت گرانقدرم بهاره جان از امريکا بار بار احوالم را می گرفت و می گفت: لطفا برايم بگو هر ضرورتی که داری من در ظرف يک روز حل می کنم. در کابل مصروف خريداری کست های غزل، قوالی، امير جان صبوری، وحيد قاسمی و يوسف قاسمی بودم که تيلفون محترم خليفه نانبای روحم را فربه ساخت.

می دانيد، از تيلفون عزيزان آنقدر شاد می شدم که يقين کردم اين وبلاگ ها ما را خانوادهء صميمی ساخته است.

اما غم انگيز، ديدار ويرانی هايی بود که هنوز فرياد جنگ را از زخم های ديوارش مشاهده می کردم. تصوير هايی نيز گرفته ام که نمی توانم در اين صحيفه بگذارم. شايد به کمک زينت جان نوز نازنين اين مشکل هم رفع گردد.

با همهء عزيزانی که در بالا نام بردم نيز تصوير گرفته ام.

اما برداشتم از روند کار در افغانستان اين بود که هيچ کس به فکر آبادی کشور نيست. عمارت تعمير کابل هم محصول سرمايه های اشخاص است.

همه به جيب های شان می انديشند و در دفاتر آشکارا و بدون کوچکترين هراس رشوت می خواهند چون از الف تا يا در اين فساد غرقند.

بعضی زورمندانی که از نام بعضی قهرمانان اين کشور منصبی حاصل کرده بودند، نيم کابل را خريده و از خون اين ملت به نسل های آينده اش ويلا آباد می کنند.

در پس کوچه ها می گشتم تا مگر بويی از آزادی به مشامم برسد. اما افسوس ... يک عده سنگستان ها را می جستند تا مگر جوانه ای آزادی روييده باشد تا نيم بيع سودايش کنند.

به هر حال، چون ريش مردم به صلاحيت خود شان بود - بيچاره مردم - شاد بودند. جمع و جوش عجيبی بود. امروز که دو دوشنبه شهر می گشتم فکر می کردم اينجا هيچ کسی نيست.

نمی دانم چه پراگنده نويسی می کنم به هر حال ديدنی هايم را نوشتم. بسيار دلچسپ بود که در دور دست ترين ولايت انترنيت کلپ وجود داشت و وقتی صحيفه ام را باز کردم پيام های شما نازنينان آنقدر مرا خوش حال ساخت که اندازه اش را گفته نمی توانم. قربان يکايک تان

اين هم مستزاد مامايم محمد آصف الفت:

اهدا به خواهر زادهء ... هارون راعون

مرگ بی ماتم

ز باغ خاطره ها نغمهء هزار نيامد

دگر بهار نيامد

که آب رفته دگر پس به جويبار نيامد

دگر بهار نيامد

من از دريچهء مرموز زنده گی ديدم

يقينم حاصل شد

که عمر رفته به يکبار پس دوبار نيامد

دگر بهار نيامد

من آن ستارهء منظومهء مدار تو استم

که نور من از توست

مرا به محور تو لحظه ای قرار نيامد

دگر بهار نيامد

طراوت از چمن عمر رخت خود بربست

شکوفه ها پژمرد

جوانه های اميد و هوس به بار نيامد

دگر بهار نيامد

خوشا به مرگ غريبان که خالی از سوگ است

چی مرگ بی ماتم

کسی به مردهء بيگانه سوگوار نيامد

دگر بهار نيامد

نيامدی به عيادت به روز مرگ بيا

ببين و شاهد باش

که جنازهء ما خويش و همجوار نيامد

دگر بهار نيامد

مرا به عالم پيری عصای محکم نيست

ولی به دل غم نيست

که مزد ما بدر از خرچ روزگار نيامد

دگر بهار نيامد

به وقت رفعت ما دوستان فراوان بود

که سفره پر نان بود

کنون که سفره تهی شد يکی به کار نيامد

دگر بهار نيامد

جواب نامهء الفت ز جانب راعون

به نثر يا موزون

اگر ز شهر دوشنبه سوی تخار نيامد

دگر بهار نيامد

 

به جواب شعر زيبای ماما جان گرانقدرم محمد آصف الفت:

خزان دوباره نرفت

سپاه غصه ازين غمسرا کناره نرفت

خزان دوباره نرفت

به مرگ سبز بهارم کسی نظاره نرفت

خزان دوباره نرفت

نشد دمی که هما سايه ای نثار کند

مرا بهار کند

شگون زاغ بلا از لب کتاره نرفت

خزان دوباره نرفت

بهار باغ اميدم چه رنگها که نداشت

چه دانه ها که نکاشت

ولی ز بخت بد اين زرد بدقواره نرفت

خزان دوباره نرفت

به ملک خستهء من شاه فصل ماتم شد

بلا شد و غم شد

به مرکب آمد و با لطف صد طياره نرفت

خزان دوباره نرفت

ز راه گنگ نجوم آمدم نظاره کنم

شود که چاره کنم

چه طالعی که بلا از رخ ستاره نرفت

خزان دوباره نرفت

ز خود کجا بگريزم، مکان غصه منم

کجا روم ز تنم؟

دوباره گشت سر افگنده از فواره نرفت

خزان دوباره نرفت

تو انتظار بهاری و من چه نوميدم

چو شاخهء بيدم

که جز به آتشم اين رنج بی شماره نرفت

خزان دوباره نرفت

پرنده های تسلی نمی کند شادم

که خشک و بربادم

ز فصل سبز اميد اندکی اشاره نرفت

خزان دوباره نرفت

ردای موسم رنگين باغ اميدم

فگنده نوميدم

که تا ز پنجهء پاييز پاره پاره نرفت

خزان دوباره نرفت

ز رنگ الفت تو جام عيش گلگون شد

شکست و راعون شد

شکستگی ز دلم با هزار چاره نرفت

خزان دوباره نرفت

 

/ 27 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زينت

سلام هارون جان / چه حال واحوال است فكرميكنم من مصروفم يا همه به هرحال خدا كند جورباشيد چه درسفرچه درمقام / زينت

Ibrahimi

کجايي عزيزم؟؟؟؟؟؟؟ اميد سر حال باشی راستی اگر اين ا را دز سفر سزوده يی خيلی زيبايندو اميد خوش باشی

محمود سنجری

سلام ...وبلاگتان را از را وبلاگ عليرضا قزوه يافتم گفتم سری بزنم و سلامی... شاد باشيد

janaan

سلا م دو ست .. با تشريف آو ری تان سايت نا چيز بنده را رو نق ببخشيد . مو فق تر باشيد...

Ibrahimi

سلام عزيزم. برايت يک خوشخبری دارم/ روز پنجشنبه مجموعهء شعر هايت را انجمن نويسنده گان بلخ نقد ميکنندو ايکاش خودت هم ميبودي.

ghazveh

سلام هارون جان! کاری با کاروان ندارم. اگر رسيدی سری به آکادمی زبان رودکی بزن. کنار دفتر سيم الدين خانم رعنا کاتبه آکادمی مدارک من از جمله اصل ليسانس و اصل فوق ليسانس من دست اوست که برای ارسال به مسکو و تاييد رساله دکتری اين مدارک را از من گرفته اند و ببين کار تا کجا پيش رفته و آيا تاييد مدارک انجام شده است.

sabah

هارون گرامی سلام ! هميشه سبز و بهار باشی به دور از خزان شعر تان واقعا زيبا است موفق و کامگار باشی

khalid mulzem

سلام هارون عزيز چه حال داريد ذياد وقت ميشود که احوالتان را ندارم خدا کند که صحت مند باشيد

سیر مقبل

سلام هارون جان. خدا کند که خوب و صحتمند باشيد. آدرس ايميل خودت از پيشم گم شده بود به يک مشکل آدرس بلاگ را پيدا کدم. فعلا در کانادا هستم با تمام فاميل مادرم بسيار بسيار زياد بريتان سلام ميگن. حتما به آدرس ايميل خط روان کنين. بری فعلا خدا حافظ